![]() |
![]() |
|
| تجربیات روزانه |
|
سلام بعد از این همه مدت باز برگشتم خب بزار برم سر اصل مطلب : استاد یا قدیسه علم ؟!؟!؟ کدامش ؟!؟!؟ تا حالا فکر کردید ؟؟؟ ماجرایه وحشتناکی که برام افتاد باعث شد من به این فکر کنم ؟؟؟ آیا همه ما همه چیز بلدیم ؟؟ یا شاید فکر می کنیم که بلدیم ؟؟ یک استاد باید همه چیز بلد باشه ؟؟ ایا خود اساتیدم فکر می کنند همه چیز بلدن ؟؟ یا می خوان که بلد باشن ؟؟ .... چرا وقتی میری تو جایگاه یک استاد فکر می کنی همه چیز بلدی و سخت می خوایم بگیم نه ما بلد نیستیم شاید سخت باشه که قبول کنیم کسی پایین تر از ما چیزی بلده که ما بلد نیستیم (شاید کلمه پایین تر این جا غلط باشه ولی کلمه دیگه ای برای جایگزینش پیدا نکردم ) البته این مورد تو شاگرد ها هم هست اونا می خوان استادشون همه چیز بدونه و فکر می کنند اونا قدیسه ی علمند و وقتی می فهمن اونا هم ممکنه ندوننند ناراحت می شن یا دیگه استادشون باور ندارن خود من تو دانشگاه این طوری بودم چرا نباید انتظار داشته باشیم استادی بگه نمی دونم و شاگردی دست بالا کنه بگه من می دونم دردناکه برای استاد و یا شاگرد؟؟ شاید وقتی شاگردا قدیسه ات می کنند وحشتناکه باشه که بهشون بگی من هم یک ادم عادیم و شاید ندونم خیلی هم دردناکه شاید برای فرار از این وحشت مقام استادیو پایین بیاری کاری کنه که تا اخر عمر پشیمون شی شاید به خودت و دیگران دروغ بگی که من می دونم و بلدم ولی تا کی و کجا این پیش میره ؟؟ ایا روزی نمی شه که به خودت بگی اره من نمی دونم و من بلد نیستم ؟ پ.ن : خیلی حس بدیه که بفهمی تو هم باید یاد بگیری و تو هم بعد این همه سال ، شاید ندونی پ.ن : فهمیدم اگر خوراکی نداشته باشم که خودم باهاش غرق کنم شاید از غصه دق کنم ( البته بعدش که برم رو ترازو از وحشت وزنم هم دق می کنم ) پ.ن : سعی کردم یاد بگیرم خلاصه و مفید بنویسم امیدوارم خلاصه و مفید بوده باشه به امید شروعی موفق و البته دوباره |
|
+ نوشته شده در
شنبه 28 آذر1388ساعت 7:14 توسط y_t |
|
|
گاهی با دیدن و شنیدن روند کاری دانشگاه های دیگه از رفتن به دانشگاه آزاد ناامید می شم و با فکر کردن به صرف هزینه هایی که برای هر ترم و هر واحد و رفت و آمدم می کنم واقعا عصبی می شم و می گم این همه هزینه برای چی ؟؟ آیا فقط دارم برای گرفتن یک مدرک (یک تیکه کاغذ ) تلاش می کنم ؟؟ یعنی می توانستم به راحتی با صرف هزینه شاید هم کمتر این مدرک را می گرفتم ؟!؟ خب این ناامیدی بیشتر اوقات به سراغم می یاد ولی با فکر کردن به هدفم و این که برای علم اندوزی مهم نیست کجا و کی باشه کمی سر خودم شیره می زنم. متاسفانه توی دانشگاه های کشور ما ( به خصوص در دانشگاه های آزاد ) دانشجویان فقط هدفی جز گرفتن یک مدرک ندارند ( در خوشبینانه ترین حالت ) و اگر هم کسی بخواد از این هدف تو خالی پاشو فراتر بذاره کسی نیست که کمکش کنه . گاهی اساتیدی پیدا می شن که هنوز باور دارند که دانشجویان واقعی هستند و نیاز به یاری دارند تا یاد بگیرن و رشد کنند که اونم بعد از 2 و 3 ترم می فهمند این دانشجویان مثل ققنوس، افسانه بیش نیستند ونباید سعی در پیدا کردنشون کرد و اگر یکی دانشجویان هم بخواد آتش بگیره وجود نویی از خودش متولد کنه اساتید دیگر باور نمی کنند (متاسفانه ) تو این چند هفته این به موضوع پی بردم به دلیل آن که دیگه از دانشگام چیز زیادی نمونده در پی استادی برای پروژه ام بودم تا در ترم آینده با کمک ایشان یک پروژه واقعی ارائه بدهم ولی حیف اساتید هر کدام با دیدن من یک برخورد داشتن بعضی ها تا حرف پروژه می یاد می پرسن : خب برگ هاتو بده تا امضا کنم ، تا می فهمند من می خواهم ترم آینده این واحد را بر می دارم یک نگاه عاقل اندر سفیه بهم می کنند از کنارم رد می شن یا ازم می خوان که وقتشون را نگیرم . اگر استادی کمی دل سوز تر پیدا شه کمی نصیحتم می کنه می گه نگران نباش ترم بعد خودم هم موضوع بهت می دم هم منبع و می گه الان زوده که به این چیزا فکر کنی ... دانشجویان دیگه به این موضوع می خندند ، اکثرشون یک پروژه خوب از یک دانشگاه دیگه دارند اصلا فکر پروژه نیستند.( و متاسفانه دیده می شه این دانشجویان با نمرات عالی این واحد را پاس می کنند ولی با مغز توهی .حال کدام مهمتره نمی دانم ؟!؟ ) خب این یک ضعف بزرگ در دانشگاه های ماست نمی دونم چرا این گونه است ایا باید همرنگ جماعت شد ؟!؟ یا می توانی خلاف جهت ماهیان دیگر شنا کرد ؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 5 آبان1388ساعت 8:7 توسط y_t |
|
این داستان کوتاه زیبا از بین نامه های تبلیغاتی یافتم در حاله مبارزه با این نامه های تبلیغاتی بودم و پاک کردن اونها از میلم که سابجک نامه ای نظرم جلب کرد با ترس و لرز بازش کردم و این داستان باعث شد لبخند بزنم با تشکر از Best Market و نامه هاش ( فقط اگر میشه لطف کنید این همه نامه تبلیغاتی برای من نفرستید خسته شدم از بس پاکشون کردم ) لبخندی که زندگی ام را نجات داد! بسیاری از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپری " را می شناسند. اما شاید همه ندانند كه او خلبان جنگی بود و با نازیها جنگید وكشته شد . قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیكتاتوری فرانكو می جنگید . او تجربه های حیرت آو خود را در مجموعه ای به نام لبخند گرد آوری كرده است .در یكی از خاطراتش می نویسد كه او را اسیر كردند و به زندان انداختند او كه از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مینویسد : "مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همین دلیل بشدت نگران بودم . جیبهایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا كنم كه از زیر دست آنها كه حسابی لباسهایم را گشته بودند در رفته باشد یكی پیدا كردم وبا دست های لرزان آن را به لبهایم گذاشتم ولی كبریت نداشتم . از میان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یك مجسمه آنجا ایستاده بود . فریاد زدم "هی رفیق كبریت داری؟ " به من نگاه كرد شانه هایش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزدیك تر كه آمد و كبریتش را روشن كرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمی دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این كه خیلی به او نزدیك بودم و نمی توانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر كرد میدانستم كه او به هیچ وجه چنین چیزی را نمیخواهد ....ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت وبه او رسید و روی لبهای او هم لبخند شكفت . سیگارم را روشن كرد ولی نرفت و همانجا ایستاد مستقیم در چشمهایم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اینكه او نه یك نگهبان زندان كه یك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هوای دیگری پیدا كرده بود . پرسید: " بچه داری؟ " با دستهای لرزان كیف پولم را بیرون آوردم وعكس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ایناهاش " او هم عكس بچه هایش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهایی كه برای آنها داشت برایم صحبت كرد. اشك به چشمهایم هجوم آورد . گفتم كه می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم.. دیگر نبینم كه بچه هایم چطور بزرگ می شوند . چشم های او هم پر از اشك شدند. ناگهان بی آنكه كه حرفی بزند . قفل در سلول مرا باز كرد و مرا بیرون برد. بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن كه به شهر منتهی می شد هدایت كرد نزدیك شهر كه رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنكه كلمه ای حرف بزند. یك لبخند زندگی مرا نجات داد! پس لبخند بزنید
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 11 مهر1388ساعت 22:55 توسط y_t |
|
|
تا حالا سوار مترو شدید ؟؟ سوال مسخره بود اره، حتما همه ما سوار مترو شدیم حداقل یک بار، بنده در این مدت از زمان افتتاح این قطار زیر زمینی حدودا به تعاد انگشتای دستم سوار این قطار زیرزمینی شده بودم اولش با خودم می گفتم چه جوری ادم می تواند در میان این همه ادم دیگه راهشو پیدا کنه !؟و فکر می کردم احتمال گم شدن و سر درگم شدن توی ایستگاه های مترو بسیار زیاده (کلا می توانم بگم زیاد از این قطار زیرزمینی خوشم نمی آمد ) ولی از مدتی پیش به دلایلی مجبور شدم که پا به این میدان وحشت بذارم از مترو برای رسیدن به مقصدم استفاده کنم اولش با تعجب و کمی دلهوره پا به ایستگاه گذاشتم اونم تنها، مثل بچه های کوچلو با تعجب به تابلو ها نگاه می کردم . روز اول که نشستم تو مترو ( واگن خواهران ) یک دختر خانم جوان با عینک دودی و خیلی شیک امدند کیف کوله پشتی شو گذاشت جلو من و بعد گفت : خانم ها توجه کنید ،- من با دهان باز نگاه می کردم- یهو یک سری شال رنگ و برنگ از کیفش درآورد بیرون و گفت شال های تابستانی زیبا در رنگ های مختلف فقط ... تومان . بعد یهو پشت اون دختر یک خانم محترم دیگر می گفت لوازم آرایش در مارک های مختلف فقط... تومان.... باید بگم در چند ایستگاهی که من در مترو بودم شاید حدود 30 نفر آمدند به همین رویه به دست فروشی پرداختن اونم همه چیز از شکلات تا وسایل شخصی( از شیر مرغ تا جون آدمی زاد ) و خیلی جالب فروش این قشر خیلی هم بالا بود به خصوص در واگن خواهران . خب به ایستگاه امام خمینی رسیدم نگران بودم برای عوض کردن خطم اشتباه برم و گم شم ولی وقتی مترو آهسته کرد فهمیدم وحشتی بزرگتر باید داشته باشم : چگونه پیاده شدن از مترو با حضور هزاران بانوی ایرانی که همه امده اند تا در باز شه بپرن تو ، افراد داخل واگن هم همه امده شدن تا در این مبارزه پیروز شن و بپرن بیرون (منو یاد فوتبال امریکای انداخت ) جلو من یک خانم بود تا در باز شد پرید بیرون وتوپ را پرت کرد طرف من، من با وحشت به ده ها خانم محترم ایرانی نگاه می کردم که به سمت من هجوم می اورند و می خوان توپبو ازم بگیرن یکی داد میزن عقب نشنی کنید و در ایستگاه بعدی پیاده شید ولی من نا امید نشدم و وبا توپم به سمت جلو رفتم و با خواهش از این بانوهای محترم خواستن که بذارن من برم بیرون ، دیگه نفهمیدم چی شد؟!؟! ولی با فشار پشت سری ها و لطف بعضی از همان بانوان ایرانی، من از این قطار زیرزمینی پیاده شدم و توپو در میدان دشمن به زمین زدم وای چه حالی داشتم تازه فهمیدم چرا این قدر فوتبال آمریکایی طرف دار داره!! خب سرتون درد نیارم بنده به راحتی (البته نه زیاد راحت ) به مقصد رسیدم وقتی هوای خنک بیرون بهم خورد خدا شکر می کردم زنده ام و اعضایی از بدنم کم نشده است . ولی در کل مترو دستگاهی مفید دیدم که ما مردم فرهنگ استفاده درست ازشو نمی دانیم - متاسفانه - و این باعث خیلی از مشکلات و مسائل می شود .(چرا به خودمون دروغ بگیم این واقعیت تلخی است و باید قبول کنیم ) به امید یاد گیری فرهنگ درست استفاده از این دستگاه مفید |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 13:14 توسط y_t |
|
|
همه ما تا وقتی که محصلیم ، زمانی که اسم تابستان می یاد بیاد فرصتی می افتیم که بعد از انجام سخت ترین کار دنیا (یعنی تحصیل – البته از نظر خودمون ) فرصتی پیدا می کنیم تا روزها برای خودمون بیکار بگردیم و از این بی کاری لذت ببریم البته اسم دیگه این بیکاری اوقات فراغته .... من در این اوقات فراغت محدودی که داشتم شروع به خواندن کتابی کردم که شاید معرفی این کتاب در این بلاگ خالی از لطف نباشه : نبرد با شیاطین یا اسم دیگش دارن شان
همه ما حتما کتاب های هری پاتر خواندیم یا فیلم هری پاتر را دیدیم یک دنیا جادویی و جادوگران و مشنگ زاده هایی که در کنار هم زندگی می کنند جادوگران بدجنسی که که می خوان مشنگ زاده ها را بکشن و دنیا را از جادوی خودشون پر کنند و صاحبان این دنیا فقط جادوگران اصیل زاده باشن ( کمی من را یاد هیتلر خدا بیامرز می اندازه ) ولی در کتاب نبرد با شیاطین این دنیای جادو محدود به دنیای دیگر شده که بهش دمونا تا می گویند جادو از این دنیا سرچشمه می گیره و سرچشمه سیاهی و بدی است ولی بعضی انسان ها که کمی قدرت دارن با استفاده از این جادو سیاه می توانند جادو و کارهای عجیب انجام بدهند و درمقابل و در جهت مبارزه با جادوی سیاه دنیای دموناتا استفاده کنند . تا کنون 9 جلد از این کتاب منتشر شده که 8 جلد آن در ایران به چاپ رسیده و 9 امین جلد این کتاب قراره در شهریور ما وارد ایران بشه و در ایران به چاپ برسد البته براساس جستجوی بنده و به قول نویسنه کتاب جلد 10 و اخرین جلد هم قراره به زودی منتشر بشه خب بیام کمی راجع کتاب و حرف بزنیم نمی خوام چیز زیاده بگم ( که اگر خواستید این داستان جالب را بخوانید براتون بی مزه نشه ) در جلد های 1 تا4 این کتاب به معرفی شخصیت های مختلف این کتاب می پردازه هر شخصیت در کتاب در دوره خاص از زمانی و مکانی زندگی می کنه و با مشکلات خاصی مواجه می شه و کم کم درگیر این این دنیای سیاه جادو می شه در جلدهای بعدی روابط این شخصیت ها باهم کم کم مشخص می شه و این که این شخصیت ها برای نجات دنیای انسان ها از این جادوی سیاه در کنار هم قرار می گیرند ... نویسنده این داستان محیج یک مرد به نام Darren O'Shaughnessy ملقب به دارن شان Darren Shan, D. B. Shan متولد 1972: Darren O'Shaughnessy Born : Darren O'Shaughnessy Pen name: Darren Shan, D. B. Shan Occupation: Novelist Nationality: Irish Writing period 1999—present Genres :Horror, Fantasy Notable work(s): The Saga of Darren Shan, The Demonata البته بنده الان که این مطلب را می نویسم تا جلد 6 کتاب پیش نرفتم :
خب اگر می خواید اطلاعات بیشتری راجع به این داستان و نویسنده اش بدونید می توانید به لینک طرفداران این دنیا برید شاید شما هم قدرتی در وجودتون دارید و خودتون نمی دانید و با خواندن این کتاب پی به این قدرت ببرید (البته همه ما قدرتی خاص در وجودمون داریم ) http://www.darrenshanfans.ir/ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 10:24 توسط y_t |
|
|
امشب خواستم طلسم این بلاگ را بشکنم و بعد از دو ماه باز مطلبی بنویسم. بعد از دو ماه پر از اتفاقات تلخ و برای بعضی ها شیرین (امیدوارم شیرینی زیادی دلشون نزنه ) نتوانستم خودم به کوچه علی چپ بزنم چیزی از این حوادث ننویسم . امروز یک باز نگری تو بلاگم کردم و اصلاحاتی را انجام دادم از جمله این اصلاحات پاک کردن لینکر آخرین مطالب کامران نجف زاده بود ، با این که ناراحت بودم ولی دیگه نمی توانستم لینکر مطالب کسی بذارم که بهش شک دارم و دیگه حرفاش برام از ارزش افتاده (البته بگم کم رنگ شده، بهتره ) قبلش یک سری به بلاگ این اسطوره سابقم زدم تا شاید باز .... کمی ناراحت شدم بعضی ها کامنت های تند و زننده ای گذاشته بودن خب من اصلا اعتقادیبه این امر ندارم انتقاد باید عاقلانه و منطقی باشه نه با حرفای زننده بخوایم از کسی انتقاد کنیم و اگر باز اون شخص نخواست حقایق ببینه این دیگه پای خودشه ...( به این می گن آزادی بیان – می دانم کلمه که تو کشور ما اصلا معنی نداره – ) پ.ن : هر شب فکر می کنم این جنگ تا کجا ادامه پیدا می کنه؟!؟ و چه قدر از جوان های کشور باید کشته بشن، شکنجه شن ، دستگیر شن ؟؟؟ پ.ن:برای تمام اون جوان هایی که الان تو باز داشتگاه ها هستن و خانواده ها آنها که چشم انتظار تماسی از انها هستند تا فقط بدونن اونها زنده و سالمن ، دعا می کنم امیدوارم همشون سالم آزاد شن ( به یاد یاسی دختر که الان معلوم نیست کجاست و چی کار می کنه و مادر چشم انتظار اون )
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 17 مرداد1388ساعت 22:23 توسط y_t |
|
|
از پس پرده نگاه کن ... مثل شطرنج زمونه ... هر کسي مثل يه مهره توي اين بازي مي مونه
پ.ن:تحریم شدیم تو کشور خودمون. همه چیز بستن. جوانا را می زنند. مردم از وحشت بیرون نمی یان . ازادی بیان کجاست ؟؟ کشور زیبای ما تبدیل شده به میدان جنگ بین گروه های مردم . رسانه ملی هیچی نمی گن مردم خار و خاشاک شدن مردم بازیچه دست سیاست مداران قدرت طلب شدن .... اخر این جنگ چی می شه ؟؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 30 خرداد1388ساعت 18:1 توسط y_t |
|
|
انتخابات ؟!؟!؟! تو این چند هفته تنها چیزی که تو دانشگاه می بینم همین کلمه است " انتخابات " با این که امتحانات پایان ترم شروع داره میشه ولی جو انتخابات بیشتر از جو امتحانات تو دانشگاه است. اولش با یک بحث کوچیک ، ابتدای کلاس با یک سوال کوچیک از یک دانشجوی مشتاق از استاد شروع می شد : شما به کی رای می دید ؟؟شما رای میدید؟؟ انگارهمه دنبال الگویی هستند که اونو معیار خودشون قرار بدن یا می خوان الگوی دیگران بشن پارچه های سبز تو دست دانشجوها ،به بازوشون، به کیفشون و.... خود نمایی می کنه انگار اینم شده یک مد استاد از یکی از این سبز پوشان دو آتشی پرسید برنامه اقتصادی کاندیدای مورد نظرت چیه ؟ اونم بعد هزار تا من من گفت می خوام برگردم به 4 سال قبل شاید باز بتوانم ایران بسازم .... استاد گفت تو باید طور دیگه ای از کاندیدات دفاع کنی، نه این که مسئله را پاک کنی و راست می گفت با سبز پوشیدن هیچ فایده ای نداره بلکه باید ثابت کنی کاندیدات چرا خوبه چرا با عقاید تو جور در می یاد و چه برنامه ای داره ؟؟ من فقط نظارگر این حوادث بودم واقعیت اصلا نمی خواستم رای بدم چون دیگه دل سرد شده بودم با خودم می گفتم مگه رای من اصلا تاثیری داره آیا این کارا فایده ای هم داره ؟؟! وقتی همه چیز از قبل معلومه با خیلی ها حرف زدم کسایی که می خواستن رای بدن به کاندید های مختلف خیلی چیزهای شنیدم خیلی حرف ها الانم نمی دونم رای می دم یا نه ولی می خوام تو این فرصت، کاندیدای خودم پیدا کنم اگر پیدا کردم بهش رای بدم و ازش دفاع کنم حتی اگر همه چیز از قبل تعیین شده باشه پ.ن: امتحانات شروع میشه و دیگه زمانی برای تنبلی نبوده نمی دانم چرا دانشگاه ما از همه جا دیرتر شروع می کنه و زودتر تمام می کنه فقط می دانم باید بسوزم بسازم به امید موفقیت در همه مراحل زندگی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 16 خرداد1388ساعت 6:16 توسط y_t |
|
|
منبع:http://www.cloudysky.ir
انواع ابرها
به طور كلي، انواع مهم ابرها را به طور خلاصه به شرح زير ميتوان بيان داشت:
پ.ن: تا حالا به اسمان با دقت نگاه کردید ؟ شاید اصلا وقت نمی کنید یک نگاهی به بالا سر خودتون بندازید به این زیبایی خدادادی ؟؟ چند روزی بود که این ابرها نگامو جذب می کردن انگار ادم هاییند که میان و میرن خیلی اروم و شاید خیلی سریع !! تصمیم گرفتم کمی بیشتر بشناسمشون خب امیدوارم شما هم لحظه درنگ کنید به اسمان نگاه کنید
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 16 خرداد1388ساعت 6:7 توسط y_t |
|
|
سلام به دوستان با اخبار کنفرانس ملی با شماییم : این کنفرانس در روز پنچ شنبه در مورخ:1388.2.10 در دانشگاه آزاد واحد رودهن برگزار شد .
خب بریم سر اصل مطالب: ساعت 8:10 روز پنچ شنبه 1388.2.10 : زودتر از وقت شروع کنفرانس رسیدم – البته هوای بهاری عالی امروز ارزش زود از خواب بیدار شدن داشت – در ورود کارت بنده آماده نبود و همون موقع برام کارت صادر کردند، البته من نمی دانم به چه صورتی به حرف من اطمینان کردند ؟! نه لیستی در کار بود !! و نه کارت شناسایی بخواهند!!! به هر حال وارد سالن شدم ( اونم به راحتی آب خوردن ) سالن بزرگ و گل کاری شده یک گوشه نشستم منتظر بودم کنفرانس براساس کاغذهای برنامه ریزی که به ما دادن ،ساعت 8:30 شروع میشه خب تا ساعت 8:30.... اولین اتفاق : افتادن پستر خوشامد گویی به رئیس دانشگاه آزاد واحد رودهن و هیئت همراهشون .... وای نمی دانید چه هم همی شده بود همه می دوییدند شاید راهی برای وصل کردن این پستر به دیوار پیدا بکنند ؟ یکی می گفت حالا مهم نیست یکی می گفت نه الان میان... دیگه با هزار زحمت با آوردن نبردبان و چند تا میخ اون وصل کردند . اتفاق بعدی : بلند کردن ما از جامون برای این که این بخش مخصوص اقایونه باید بریم جای دیگه ای بابا اینجا هم .... اینجا فکر می کنم صبحانه هم قراره به ما بدن، آخه همه از خامه و پنیر و کله پاچه حرف میزنن (البته چون اولین دفعه است بنده در کنفرانس ملی شرکت کردم نمی دانم صبحانه هم می دن یا نه ؟؟!؟؟!) اینگار اینجا تو کنفرانس شرایط سنی مهم نیست چون بچه هم راه می دن وای کم کم دارن می فهمند کجان (اولش که اومدن تو از تعجب دهنشون وا مونده بود و حرکت خاصی نمی کردند ولی الان ..... ) خب اگر مامان ما هم از سن 5 سالگی ما را به کنفرانس ملی می برد دیگه الان اولین کنفرانس ملی بنده نبود . البته دانشجویانش کمی بدتر از بچه هان چون که وارد می شن با صدای بلند می خندند انگار اومدند تئاتر کمدی و از انعکاس صداشون ذوق می کنن . تنها اساتیدن که با یک کلاس خاصی وارد می شن در ردیف های جلو می شن شروع به خواندن کتاب مقالات ارائه شده می کنند. اه یک چیزی چرا به ما کتاب مقالات ندادند؟!؟ من از این کتابا می خوام ( میگم خیلی کلاس داره اگر دستم بگیرم برم بیرون همه می فهمند من تو کنفرانس شرکت کردم ) با صحبتی که با مسئول محترم داشتم – که دو تا دختر خانم بودند که اصلا اینگار تو باغ نیستند فکر کنم اگر ازشون بپرسم این کنفرانس چیه ؟!؟! ندوند – به هر حال فرمودند به دانشجویان کتاب نمی دهیم به دلیل هزینه بالا – ای بابا ما به این کتاب ها نیاز داریم نه اساتید که همه چیز می دونند ؟؟!!!!- خب الان ساعت 8:30 دقیقه است ولی اینگار خبری نیست!!! خب چه جالب!!! براساس برنامه الان وقت تلاوت آیات قرآن کریم بود -خب ما که جامون خوبه می شنیم تا یکی بیاد - اه الان یک خانم بد اخلاق محترم کنار بنده نشست چون کتاب مقالات دستش بود بهشون گفتم شما جز اساتید هستید ؟!؟! ایشون هم یک نگاه عاقل اندر سفیه به بنده کردند و با زحمت فراوان گفتند نخیر بنده مدیر مدرسه ام .... در یک لحظه خدا شکر کردم من مدرسه ام تمام شده و همچنین مدیر محترمی هم نداشتم وگرنه الان شاید یک جا دیگه بودم البته منم کمی خودم صاف کردم گفتم بنده دانشجویم – ولی ایشون به حرف بنده اهمیت ندادند – خب این هم از ارزش قشر دانشجو ساعت الان 8:40 خبری نیست هنوز به جای تلاوت آیات قرآن کریم یک موسیقی کلاسیک برامون گذاشتند یک ذره مدیتیشن بگیریم بنده هم دارن مدی فضولی ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 19:8 توسط y_t |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام به دوستان به بلاگ من خوش آمدید .
امیدورارم تجربیات من مورد استفاده شما هم قرار بگیری خوشحال می شم من را هم با دادن نظر از تجربیات خودتان آگاه کنید . |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
ICDL طراحی صفحات وب مدارک معتبر شبکه معرفی سایت ترفند ها من ودانشگاه رودهن زیبا یا زشت؟!؟! |
| پیوندها |
|
یادداشتهای USM ایران خانم |
|
RSS
|